آنها آن بالايند ؛

فرازى كه شناختش براى ما دشوار است و ما اين پايينيم ؛

در آب و گل تعينات و حقارت خويش! آنچه ما را با اين همه سياهى و تاريكى به ايشان كه قبيله نورانى نورند ، پيوند زده ، آنگونه كه توان دل كندن نداريم، عشقى است كه در وجود ايشان چونان دريايى هماره در جزر و مد مدام بود و در جان ما ، چشمه ايست كوچك و جوشان... عشقى كه فرو نمى نشيند

آنان كه قدم در راه نهاده اند ، مى دانند معناى سخنم را...

وقتى در صحارى شيدايى ، سرگردان بشوى و اضطرار، چونان مارگزيده ها امانت را بگيرد و دلت را كه وارسى كنى ، ببينى چيزى ندارى كه به آن اطمينان كنى

ما چيزى نداريم بدان اطمينان كنيم از خويش! از خويش بايد ترسيد كه نفس كمك و معاونت مى كند تلبيسات ابليس را و روزى به چاه ويل مى افتيم كه ديگر راه نجاتى نيست ما را...

تكيه گاه و پناهگاه ، فقط خداست

 فقط اوست رب العالمین...