جان كه به آتش عشق مشتعل شد و نگاه كه به نگاهي شوريده و محزون، گرمي كرد و زمزم ههايي آرام و شيرين در وجود خسته ات پيچيد، بدان كه هنگامه د لسپردن و شيدايي و سر تا پا سوختن فرا رسيده است...

چه واهمه و چه غم، اگر كه براي خاطر شريف« يار » از پا بيفتي؟! 

حديث دل سپردن اگر جانگداز است، بگذار آتش آن جان من و تو را هم شعله اي افكنده و بسوزاند و خاكستر كند! ما كه مدتهاي مديدي است براي خاطر شريف يار از پا افتاد ه ايم و بسيار در بسيار، بوده است كه افتان و خيزان خود را به منزلگاه شب رساند ه ايم تا از جرعه هاي نگاه حضرت محبوبمان بنوشيم؛ كه به راستي خدا می داند آن جرعه ها هم اگر نبود دليل حيات نمي داشتيم، بعد از آن درك و دريافت خويش از تشنگي

آنچه عقلاي هميشه روزگاران را به حيرت وادارد، همين باشد كه عاشق خود طالب سوختن است. حيرت عقلا از اختيار است و از شتابي كه عاشقان به آتش دارند و به سوختن

« عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي/ عشق داند كه در اين دايره سرگردانند »

می دانم اسرار زيبايي را. و چون محبت قدم در ساحت قدسي دل گذاشت، انس پديد مي آيد و بشر مطيع است در برابر انس تا چه باشد تمايلات روحت؛ كه ميل و تمناي روح، انتخاب مي كند محبوبت را و راه مي دهد انس با او را...

انس و الفت، تقرب مي آورد و تقرب، شيدايي

اين رمز و راز تمام دلبستگي هاي عالم است... 

سخن از دل سپردن به معاني حيات است سخن از دلدادگي به زيبايي است 

سخن از محبت كمال زيبايي هاست...

سخن از اكمال الكمال و اتمام الجمال است!

و تو قضاوت كن كه مگر ممكن است از اين زيباتر نگريست عالمين را؟

و چه بسيار مي انديشيدم كه آن انتهاي زيبايي را چه بنامم كه دل خويش آرام كنم 

بشر مطيع انس است و طالب و خواهان و پاكباخته آن كه رام و آرام نگاه و كلامش شده باشد و آنان كه گمشده كلان دارند نه انس با هر نفسي مي يابند و نه مطيع هر چشم و صوت و لحني مي شوند... 

و من می خواهم  از اين طلب و اختيار سخن بگویم و گره گشايي از حيرت عاقلان نمايم در انس يافتن با معناي حيات و انتهاي زيبايي

من كه اندر ميانه هاي آتش عظمي نشسته ام، مي خواهم بگویم دانسته ام اسرار زیبائی را ....

آن تجلي تمام زيبايي كه اشارت نگاه شهيدانمان بود و شهيدان به شكرانه اين عطش، ما را به تمامت زيبايي ها رهنمون گشتند من دانسته ام كه زيبايي ها را بايد از نو شناخت زيبايي را بايد از نو معنا كرد وگرنه اگر بخواهي زيبايي را همان معناي پيش پا افتاده كه دانسته اند مردمان، بداني، هرگز به فهم معناي ساقي نمي رسي...

زيبايي را از نو بايد نوشت بر روي سطر اول دل بايد نوشت از صبر بزرگ حضرت سقا عليه السلام... كه بسيار شنيد ه ايم غير از اين معنا را!

و اگر زيارتنامه « ماه منير بني هاشم » را ورق بزني، درمي يابي معناي اشارت شهيدان را... صبر را مگر نگفته اند كه سه قسم دارد و سه منزلگاه؟

 قال رسول الله الاعظم صلي الله عليه و آله : اَلصَّبرُ ثَلاثَه: صَبرٌ عِندَ المُصيبَه، وَصَبرٌ عَلَي الطّاعَه وَصَبرٌ عَنِ المَعصیه »

صبر سه نوع است: صبر در هنگام مصيبت، صبر بر طاعت و صبر بر ترك گناه

... هر زيبايي روح واژگانم را مي آشفت، تا به غايت زيبايي ها رسيدم و ديگر هيچ زيبايي به چشمم نمي آيد از آن روز!

و در فهم غايت زيبايي من و تو را مكلف به صبر كرده اند تا مرتبت بيفزاييم و سوختن مضاعف كنيم و چه سخت است اين در عين آن شوريدگي و آن آتش عظمي كه به پا مي شود در مملكت جان عاشق! و اينگونه بود كه شهيدان به جهاد علاج واقعه شوريدگي مي كردند! 

و اينگونه بود كه آن جان عالمين صلي الله عليه و آله مي فرمود: « انَِّما رُهْبانيِه اُمَّتِي الْجِهادُ فِي سَبِيلِ الله » 

و از زيبايي سرودم تا دگرگونه شيدايي كنيم شهيدان را...

این روزها كه از پا افتاده تر از هر هنگام ديگري، افتاده تا منزلگاه شب رسانديم خودمان را و مشتعل شديم از غم عشق حضرت سقّا روحي له الفداء و دانستيم نه من و تو، كه حتي قبيله شهيدان هر شب تا به           سپيده دمان، ماه را رصد می كنند در آسمان شيدايي!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

دل نگاشته را برای یادگار جبهه و جنگ می نگارم گرچه او را مهندس می نامند اما این حقیر او را در این برهه زمانی یکی از الگوها و راهنمای خود می دانم شاید از زمانی که با آن بزرگوار جبهه و یادگار ملکوتیان بر روی زمین آشنا شدم  و با همان شور و حال خاطرات شیرینش را که تعریف می کند قوت قلب می گیرم و و بر خود می بالم که آشنا شده ام با او  اما آن بزرگوار کجا و .......

زیبائی ها و دلدادگی ها را می خواهم از او بسیار بیاموزم و بپرستم مجال های دلدادگی او را که او همانند شهیدان زنده است و چند صباحی است با او آشنا شده ام گرچه لایق به هم کلام شدن و سعادت از حضور ایشان را بر خود کم رنگ می بینم و خود را در مقابل آن دلداده شهدا ذره ای بیش نمی بینم اما شاید او چیزی را می بیند که خود بر آن واقفم و چه کسی بهتر از خود ، من را می شناسد...!!

شاید به دعای این شهید زنده و لیاقت حضورش در جمع ما دنیاطلبان ما هم رسم زیبائی را یاد بگیریم و آسمانی بنگریم دنیا را .....