باز هم شب دارد سحر می شود و بغضم شکست ......  

چقدر باشكوه است كه در لحظات آغازين روزي كه بسيار شبيه يوم الحسين عليه السلام است روزي كه عاشوراي سيد مرتضي آويني  و  امير سپهبد صياد شيرازي  است...

 از شهداء و خصوصا شهدای گمنام بنويسم و در اين بين شميم گلهاي ياس بپيچد در سطر به سطر نوشتار و بيداد كند واژگان غريب ندبه و آل يس! گفتم غريب و بغضم شكست! تو چطور؟!  

عجب سوالي!

مگر مي شود در ايام منتسب به شهادت دردانه خداي تعالي؛ زهراي مرضيه سلام الله عليها باشي و روز زيارتي حضرت يار هم از راه رسيده باشد و دلتنگ مولايمان عج لالله فرجه هم باشي و سالگشت ساعات پيوند خون عاشورايي سيد مرتضي و امير صياد شيرازي با ثارالله عليه السلام هم باشد و... بغضت نشكند؟!

 بغضت مي شكند و همهمه خاموش كلمات بيچاره ات مي كنند و در مي ماني كدام كلمه و كدام جمله و كدام معنا و كدام تعبير و مفهوم را به كمند قلم زمين گير كني و آنگاه دلت را پرواز دهي!

 شايد مثل تمام لحظات از اين دست گوياترين جمله، جمله به ياد ماندني امام خامنه اي باشد براي توصيف حالت كه با خودت زمزمه كني و تا سپيده دم بباري... كه « مولاي ما، سيد ما، آقاي ما؛ دعا كن براي ما …»

 قلم سالك بي مناسبت مي نويسد، چرا كه عاشقانه به ميعاد شهيدان مي آيد اما نمي توان بي تفاوت بودن به ايام الله و به شعائرالله كه ربّ العالمين امر بر تكريمشان داده است 

« و  من يعظّم شعائرالله فانّها من تقوي القلوب... حج/ 32 » و قلم سالك را عهديست با سيد آل قلم كه با تقوا بنويسد! ...

اين روزها كه دگرگونه تر مي انديشيم با خود مي گوييم آن همه از شهيدان گفته اند و نوشته اند وا ين همه از شهيدان مي گوييم و مي نويسيم و به يقينيم كه آنان رستگارانند و مي پرسيم كه ما از وراي اين دقايق روزمرگي چگونه مي توانيم به ساعت رستگاري برسيم؟! به ساعتي كه اتفاقات دگرگونه اي رخ مي دهد و به قول سيد مرتضي به كربلاي وعده داده شده اش برساند...

 مي گويم كه بايد فكري به حال خودم کنم! و با خود مي گويم :  تكليف چيست؟  

 و از خود مي پرسم كه راه كدام است و بيراه كدام... و مي خوانم باز هم در وصف اين زمانه دگرگون كه:

 « ياتي علي الناس زمان همّهم بطونهم و شرفهم متاعهم و قبلتهم نسائهم »  

عجب! مگر اينگونه نيست؟! مگر اين نيست همان زمانه اي كه همّ و غم آدميان شكم آنها و شرفشان تجملات زندگي و...؟ ( دیدگانم پر شده است از نانوشته ها!!!)  مي گويم: پس چه بايد كرد؟ !... 

و اينجاي راه و اين لحظه حيرت ماست كه آرمان كلان امام روح الله  بفريادم مي رسد! ... و اينگونه مي شود كه باز هم با مناسبت و بي بهانه دلم هوای شيدايي از سر مي گيرد... آخر دل من عمريست كه شيداي مسيحاست و هر شبانگاه و هر سپيده دم اين شيدايي را تازه مي كند تا جانی دوباره دهد به من در این وادی وا نفسای هم و غم ....!! تمام دارايي من و شما سید و مولای ما امام خامنه ای است و اين درسي بوده كه از معلم ثاني عالمين آموخته ایم که فرمود 

« لكل شي ءٍ جوازٌ و جوازُ الصراط حبّ علي بن ابيطالب عليه السلام »

 و امروز تنها باقي مانده هداة مهديين عليهم السلام مهدي موعود عج لالله فرجه است... و این باوری است  كه در راهش خون پاكترين جوانان سرزمينمان  را به پايش داده ايم. باز هم شب دارد سحر مي شود و ما  « بسم ربّ الشهدا…  » گويان از خودیت خود مي گذريم و دل  به زمزمه هاي حيرت افزاي مولاي شب و نخلستان و تنهايي مي سپاریم و آرام مي گيريم...

 «... آه من قله الزاد... و طول الطريق... و بعد السفر... و عظيم المورد ... » آرام مي گيريم آن هم با كلماتي كه مي بايد طوفاني كنند جانمان را!  ... 

روزگاري چقدر مشتاق آن بودیم اين دل پريشانمان كه مثل جويندگان جنت المأوي كه در خاكهاي تفتيده جنوب پاره هاي پيكر اصحاب امام عشق مي جستند و زمزمه هاي زينبي (س) مي كردند كه « من حسين گم كردم اينجا... حسين »  جنت المأوي بجوييم و حسين بيابيم!!  

در به در دنبال ردّي و نشاني و آيتي از حسين عليه السلام آمده ايم و اينك به بوي سيب كه شنيده ايم در غروبهاي دلتنگي خويش... 

آن همه دلتنگي خويش كه به اضطرار زينب (س) متصلمان کرده است... آرزومندان لحظه اي هستيم كه بغض هزار ساله از جراحات كربلا بشكند و شيدايي ما به اوج برسد و از دست امام حسين عليه السلام جرعه آبی بنوشیم وآنقدر بنوشيم و بنوشيم و بنوشيم...

شايد اين عطش هزار ساله قلب داغدارمان فرو نشيند و آرام گيريم! هر چند وقتي كه از عطش و امام حسين عليه السلام بگوييم محال است که آرام بگیریم ! محال می شود آرام گرفتن اما به مستي می توان دمي آسود! نديده اي لبخند شهيدان را؟ به عكسهاشان خوب بنگر! همه يك لبخند باشكوه زيبا دارند كه به من و تو و دنيا و اهلش خنديده و رفته اند! چه زيباست اين لبخندها...  

من از شراب محبت اينان و از رؤيت قهقهه عند ربهم يرزقونشان مستم!  آنها به وصال رسيدگان و روزي خوران كرامت يارند و در شادي اين وصال قهقهه كنانند و آن وقت من مستم! چرا چنين نباشد، حال آنكه خسته و دل شکسته از این وای وانفسا مي آيم به طوافشان؟! از پاي افتاده می آيم و بارقه هاي لطف نگاه شان نجاتم ميدهند و دستگيري ام  مي كنند  و بشارت از اشارت « و ان الراحل اليك قريب المسافه» مي گيرم و حسين خود را می جویم در عالم!   ما هزار سال است كه حسين گم كرده ايم در عالم و هزار سال است كه غروبها دلتنگ از غم هاي زينب الصبور سلام الله عليهاييم...

 و همين غروب و غم و دلتنگي و شراره هاي آتش قلبمان به امام حسين عليه السلام شهادت خواهند داد روزي و ساعتي به شيدايي من و شما. باز هم شب دارد سحر مي شود و مي انديشم به باوري كه چونان قبله نمايي راه نشانم می دهد و آنگاه كه گرفتار ظلمات مي شوم دلم را به آسمان سوق مي دهد و چون آسمان را نظاره مي كنم ستارگان تابناك) راه شهيدان) را مي بينم .... و دلم ثابت مي گردد كه راه را درست آمده ايم و سيدنا علي الخامنه اي؛ همان مسيحاي ماست كه حجت همه باورهاي روشن و آسماني ماست... و بهتر كه به آسمان مي نگرم ستارگان راه همين را مهر تأييد مي زنند و به شوق و محبت حالي بر من غالب مي شود كه حنجره هزاران شهيد مي شويم و فرياد می زنم  كه «  تمام دارايي ما مسيحاست... » 

فريادي كه در گوش زمان و زمين مي پيچد و من را به آن خو نهاي عاشورايي به ثار الله پيوسته اند متصل می کند (انشاء الله ) باز هم شب دارد سحر مي شود و مهر مسيحا مي رهاندم از هر چه خود و غير...  

 چو عشقا فتاد خالص، سنگ را دل نرم مي سازد/  كسي پروانه را مانع نمي گردد ز محفلها 

باز هم شب دارد سحر مي شود و ما به بغضي شكسته غربت هزار ساله را ورق مي زنیم و در كلمات مقدس، خويش را گم مي كنیم...

شايد روزي پيدا شویم و شايد روزي به مانند شهدا خصوصا شهدای گمنام به راه عشق مسيحاي خويش وضو در خون كنیم و نماز عشق بخوانیم.... بيا به رسم و عهد مألوف شبهاي ميهماني شهدا، هزار در هزار بخوانيم به سمت وادي بلا، به آن جانب كه آهوان و غزالان بيتابانه گردن م يكشند به راه عزيزي، به آن سمت كه از هر گوشه اش گرد مي خيزد، به آن سرزمين تفتيده بلاخيز مقدس،...

 بيا به رسم ديرينه خويش، به آن سمت هزار در هزار بخوانيم

 « صلي الله عليك يا اباعبدالله ... صلي الله عليك يا اباعبدالله ... صلي الله عليك يا ابا عبدالله ... » 

 بيا بخوانيم هزار در هزار؛ با آنكه يقين دارم آرام شدني نيست آنان را كه دلي در گرو مهر مسيحا دارند، تا آن روز كه هستي به راه عشق دهند... باز هم شب دارد سحر مي شود و از ظلمت خويش و روشناي شهداء متحيرم و چشم انتظار  و منتظر راز خداوندي...!  

ميان نور و ظلمت التيامي نيست، حيرانم / كه چون پيوست جان آسماني با زميني ها.. .  

غريق عشق بر گرد سر هر قطره مي گردد/ كه ماهي را بود هر موج هاي محراب در دريا...  

ورق گرداند پرواز نشاط از دفتر بالم/ به چشم انتظار افتاد دوران پريدنها....