باز هم شب دارد سحر می شود و بغضم شکست ......
چقدر باشكوه است كه در لحظات آغازين روزي كه بسيار شبيه يوم الحسين عليه السلام است روزي كه عاشوراي سيد مرتضي آويني و امير سپهبد صياد شيرازي است...
از شهداء و خصوصا شهدای گمنام بنويسم و در اين بين شميم گلهاي ياس بپيچد در سطر به سطر نوشتار و بيداد كند واژگان غريب ندبه و آل يس! گفتم غريب و بغضم شكست! تو چطور؟!
عجب سوالي!
مگر مي شود در ايام منتسب به شهادت دردانه خداي تعالي؛ زهراي مرضيه سلام الله عليها باشي و روز زيارتي حضرت يار هم از راه رسيده باشد و دلتنگ مولايمان عج لالله فرجه هم باشي و سالگشت ساعات پيوند خون عاشورايي سيد مرتضي و امير صياد شيرازي با ثارالله عليه السلام هم باشد و... بغضت نشكند؟!
بغضت مي شكند و همهمه خاموش كلمات بيچاره ات مي كنند و در مي ماني كدام كلمه و كدام جمله و كدام معنا و كدام تعبير و مفهوم را به كمند قلم زمين گير كني و آنگاه دلت را پرواز دهي!
شايد مثل تمام لحظات از اين دست گوياترين جمله، جمله به ياد ماندني امام خامنه اي باشد براي توصيف حالت كه با خودت زمزمه كني و تا سپيده دم بباري... كه « مولاي ما، سيد ما، آقاي ما؛ دعا كن براي ما …»
قلم سالك بي مناسبت مي نويسد، چرا كه عاشقانه به ميعاد شهيدان مي آيد اما نمي توان بي تفاوت بودن به ايام الله و به شعائرالله كه ربّ العالمين امر بر تكريمشان داده است
« و من يعظّم شعائرالله فانّها من تقوي القلوب... حج/ 32 » و قلم سالك را عهديست با سيد آل قلم كه با تقوا بنويسد! ...
اين روزها كه دگرگونه تر مي انديشيم با خود مي گوييم آن همه از شهيدان گفته اند و نوشته اند وا ين همه از شهيدان مي گوييم و مي نويسيم و به يقينيم كه آنان رستگارانند و مي پرسيم كه ما از وراي اين دقايق روزمرگي چگونه مي توانيم به ساعت رستگاري برسيم؟! به ساعتي كه اتفاقات دگرگونه اي رخ مي دهد و به قول سيد مرتضي به كربلاي وعده داده شده اش برساند...
مي گويم كه بايد فكري به حال خودم کنم! و با خود مي گويم : تكليف چيست؟
و از خود مي پرسم كه راه كدام است و بيراه كدام... و مي خوانم باز هم در وصف اين زمانه دگرگون كه:
« ياتي علي الناس زمان همّهم بطونهم و شرفهم متاعهم و قبلتهم نسائهم »
عجب! مگر اينگونه نيست؟! مگر اين نيست همان زمانه اي كه همّ و غم آدميان شكم آنها و شرفشان تجملات زندگي و...؟ ( دیدگانم پر شده است از نانوشته ها!!!) مي گويم: پس چه بايد كرد؟ !...
و اينجاي راه و اين لحظه حيرت ماست كه آرمان كلان امام روح الله بفريادم مي رسد! ... و اينگونه مي شود كه باز هم با مناسبت و بي بهانه دلم هوای شيدايي از سر مي گيرد... آخر دل من عمريست كه شيداي مسيحاست و هر شبانگاه و هر سپيده دم اين شيدايي را تازه مي كند تا جانی دوباره دهد به من در این وادی وا نفسای هم و غم ....!! تمام دارايي من و شما سید و مولای ما امام خامنه ای است و اين درسي بوده كه از معلم ثاني عالمين آموخته ایم که فرمود
« لكل شي ءٍ جوازٌ و جوازُ الصراط حبّ علي بن ابيطالب عليه السلام »
و امروز تنها باقي مانده هداة مهديين عليهم السلام مهدي موعود عج لالله فرجه است... و این باوری است كه در راهش خون پاكترين جوانان سرزمينمان را به پايش داده ايم. باز هم شب دارد سحر مي شود و ما « بسم ربّ الشهدا… » گويان از خودیت خود مي گذريم و دل به زمزمه هاي حيرت افزاي مولاي شب و نخلستان و تنهايي مي سپاریم و آرام مي گيريم...
«... آه من قله الزاد... و طول الطريق... و بعد السفر... و عظيم المورد ... » آرام مي گيريم آن هم با كلماتي كه مي بايد طوفاني كنند جانمان را! ...
روزگاري چقدر مشتاق آن بودیم اين دل پريشانمان كه مثل جويندگان جنت المأوي كه در خاكهاي تفتيده جنوب پاره هاي پيكر اصحاب امام عشق مي جستند و زمزمه هاي زينبي (س) مي كردند كه « من حسين گم كردم اينجا... حسين » جنت المأوي بجوييم و حسين بيابيم!!
در به در دنبال ردّي و نشاني و آيتي از حسين عليه السلام آمده ايم و اينك به بوي سيب كه شنيده ايم در غروبهاي دلتنگي خويش...
آن همه دلتنگي خويش كه به اضطرار زينب (س) متصلمان کرده است... آرزومندان لحظه اي هستيم كه بغض هزار ساله از جراحات كربلا بشكند و شيدايي ما به اوج برسد و از دست امام حسين عليه السلام جرعه آبی بنوشیم وآنقدر بنوشيم و بنوشيم و بنوشيم...
شايد اين عطش هزار ساله قلب داغدارمان فرو نشيند و آرام گيريم! هر چند وقتي كه از عطش و امام حسين عليه السلام بگوييم محال است که آرام بگیریم ! محال می شود آرام گرفتن اما به مستي می توان دمي آسود! نديده اي لبخند شهيدان را؟ به عكسهاشان خوب بنگر! همه يك لبخند باشكوه زيبا دارند كه به من و تو و دنيا و اهلش خنديده و رفته اند! چه زيباست اين لبخندها...
من از شراب محبت اينان و از رؤيت قهقهه عند ربهم يرزقونشان مستم! آنها به وصال رسيدگان و روزي خوران كرامت يارند و در شادي اين وصال قهقهه كنانند و آن وقت من مستم! چرا چنين نباشد، حال آنكه خسته و دل شکسته از این وای وانفسا مي آيم به طوافشان؟! از پاي افتاده می آيم و بارقه هاي لطف نگاه شان نجاتم ميدهند و دستگيري ام مي كنند و بشارت از اشارت « و ان الراحل اليك قريب المسافه» مي گيرم و حسين خود را می جویم در عالم! ما هزار سال است كه حسين گم كرده ايم در عالم و هزار سال است كه غروبها دلتنگ از غم هاي زينب الصبور سلام الله عليهاييم...
و همين غروب و غم و دلتنگي و شراره هاي آتش قلبمان به امام حسين عليه السلام شهادت خواهند داد روزي و ساعتي به شيدايي من و شما. باز هم شب دارد سحر مي شود و مي انديشم به باوري كه چونان قبله نمايي راه نشانم می دهد و آنگاه كه گرفتار ظلمات مي شوم دلم را به آسمان سوق مي دهد و چون آسمان را نظاره مي كنم ستارگان تابناك) راه شهيدان) را مي بينم .... و دلم ثابت مي گردد كه راه را درست آمده ايم و سيدنا علي الخامنه اي؛ همان مسيحاي ماست كه حجت همه باورهاي روشن و آسماني ماست... و بهتر كه به آسمان مي نگرم ستارگان راه همين را مهر تأييد مي زنند و به شوق و محبت حالي بر من غالب مي شود كه حنجره هزاران شهيد مي شويم و فرياد می زنم كه « تمام دارايي ما مسيحاست... »
فريادي كه در گوش زمان و زمين مي پيچد و من را به آن خو نهاي عاشورايي به ثار الله پيوسته اند متصل می کند (انشاء الله ) باز هم شب دارد سحر مي شود و مهر مسيحا مي رهاندم از هر چه خود و غير...
چو عشقا فتاد خالص، سنگ را دل نرم مي سازد/ كسي پروانه را مانع نمي گردد ز محفلها
باز هم شب دارد سحر مي شود و ما به بغضي شكسته غربت هزار ساله را ورق مي زنیم و در كلمات مقدس، خويش را گم مي كنیم...
شايد روزي پيدا شویم و شايد روزي به مانند شهدا خصوصا شهدای گمنام به راه عشق مسيحاي خويش وضو در خون كنیم و نماز عشق بخوانیم.... بيا به رسم و عهد مألوف شبهاي ميهماني شهدا، هزار در هزار بخوانيم به سمت وادي بلا، به آن جانب كه آهوان و غزالان بيتابانه گردن م يكشند به راه عزيزي، به آن سمت كه از هر گوشه اش گرد مي خيزد، به آن سرزمين تفتيده بلاخيز مقدس،...
بيا به رسم ديرينه خويش، به آن سمت هزار در هزار بخوانيم
« صلي الله عليك يا اباعبدالله ... صلي الله عليك يا اباعبدالله ... صلي الله عليك يا ابا عبدالله ... »
بيا بخوانيم هزار در هزار؛ با آنكه يقين دارم آرام شدني نيست آنان را كه دلي در گرو مهر مسيحا دارند، تا آن روز كه هستي به راه عشق دهند... باز هم شب دارد سحر مي شود و از ظلمت خويش و روشناي شهداء متحيرم و چشم انتظار و منتظر راز خداوندي...!
ميان نور و ظلمت التيامي نيست، حيرانم / كه چون پيوست جان آسماني با زميني ها.. .
غريق عشق بر گرد سر هر قطره مي گردد/ كه ماهي را بود هر موج هاي محراب در دريا...
ورق گرداند پرواز نشاط از دفتر بالم/ به چشم انتظار افتاد دوران پريدنها....
بسم ا لله الرحمن الرحيم
والعصر. ان الانسان لفي خسر.
الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر !
ابتدا سخنم را شروع می کنم به خسران بزرگ خودم ! خسران بزرگ تمام ابناي بشري؛ از اول تا به اكنون... ابتدا كردم سخنم را به آنچه كه بخواهم در پايان بگويم !
...« بصيرت »آنچه نگذارد كه آدمي تابع شرايط گردد و ايمان و عمل صالح به بار آورد. عمل صالحي از روي شناخت و تشخيص و نه كوركورانه .
آنچه ...« بصيرت » اصل زيستن و چرايي زيستنمان را معنا ببخشد. همه اينها را كه با خودت مرور كني و به اينجاي بحث برسي؛ يك جواب بيشتر نداري !
آنها كه غير از اين جوابي براي اين پرسش بزرگ پيدا مي كنند به بازي الفاظ خود را فريفته اند...
يك جواب ! اگر چرايي زيستنت را بداني، مرگت هم حيات است و اين چنين است كه مي فرمايد :
« و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء »
ماندن و يا رفتن... مهم انتخاب درست است. و زماني كه ماندن، راكد شدن است بايد رفت و جاري شد...
... اينجاست كه اگر نتوانيم من و تو راه شهيدان را برويم و از جمله اصحاب عاشورايي امام حسین علیه اسلام بشويم، مي بايد از هر كجاي راه كه باشيم به قافله از جان گذشتگان او بپيونديم و آنگونه زندگي كنيم كه عاشق رفتن باشيم !
« مهم آن است كه اهل جهاد باشيم »
عجيب نيست كه مومنان عاشق حيات و زندگي اند، چرا كه فلسفه بودن و حياتشان از ايمانشان سرچشمه مي گيرد و هر آنچه رنگ الهي گرفت جاودانه شد... همانطور که سید مرتضي بزرگوار می گوید
« زندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر است »
«مهم آن است كه ما با آرمانهایمان زنده ایم »
زيستن و حيات به خودي خود كه زيباست اما زيباتر آن است كه ابتدا چراي ياش را بداني و بعد هم به راه ربّ العالمين فدايش كني.
اين همان شیفتگی ای بود كه كلام امام روح الله در جانهاي شيداييان امام حسین علیه اسلام ايجاد كرد...
تا به حال زندگي ات شهيدي داشته است؟ !
تعجب نكن ! اهل دنيا را به حال خود واگذار كه آرمانهاي ما را شعار مي خوانند و شعار را چيز ناخوشايندي مي شمارند و در حيرتم كه چطور بدون آرمان زندگی میکنند !
اصلا مگر می شود بدون شعار و آرمان زندگي كرد؟ !
به راستي مگر 30 سال چقدر زياد است كه از آرمانها و شعارهامان خسته شويم؟ !
به راستي زندگي كه فلسفه و چرايي اش رنگي از عاشوراي بيداري و مرگ آگاهي حسين بن علي عليه السلام نداشته باشد، حيات است؟ !
« و من يعظم شعائر الله فانها من تقوي القلوب »
و در عظمت شعائر همين بس كه كلام الله، آنها را منتسب به خود خداوند مي داند و بزرگ داشتن آنها را از تقواي قلب مي داند. و شهادت از همين شعائرالله است...
از اين جهت پرسيدم آيا تا به حال زندگي ات شهيدي داشته است؟ !
اهل دنيا را به حال خود واگذار كه باورهاي من و تو را چون نمی فهمند به تمسخر بگيرند... خوب است اگر شهيدي داشته باشي كه شاهد لحظات حياتت باشد و شفيع لحظات دنياي ديگرت.
مباد كه از اين حضور گسترده الهي كه تمام عالمين را احاطه كرده است جا بمانيم...
مباد كه این عالم حضور شان را درك كنيم و از كنارش ساده بگذريم و حظّي از اين محيط عنايت محض الهي نبريم... مباد كه بخنديم ....
« بيائید ما هم زندگيمان را رنگي از شعائرالله ببخشيم و خانه ها و مغازه ها و مدرسه ها و خيابانها و كوچ ههامان را رنگ خدا بزنيم »
گمانم این است كه زندگي هاي تجملاتي و اشرافي به سبك مدرن و لوكس، پيشرفت و رفاه و راحتي است !
اگر تشريفاتي و بي درد و بي دغدغه زيستن رفاه است و آسايش؛ چرا ديگر آرامش كيميا گشته است؟ !
همه مشكلات از آنجا آغاز شد كه گمان كرديم شعائر متعلق به سالهاي جنگ است و اكنون كه ديگر جنگي نيست شعائر هم به درد نمي خورند !
همه مشكلات از جايي شروع شد كه پنداشتيم تصاوير شهدا و ديوار نوشته هاي سالهاي جهاد و لباس هاي خاكي و رفتارهاي خاكي از مد افتاد !
همه گرفتاري از جايي شروع شد كه تصاوير و عكسهاي شهيدان را از ديوارهاي خانه و مغازه و مدرسه و خيابانهامان برداشتيم و جاي آنها تصاوير تبليغاتي گذاشتيم و هر چه رنگ و بوي معنويت داشت برايمان كهنه شدند و از زندگ يهامان بيرون رفتند !
ما گرفتار اوهام گشت هايم ؟؟! و به راستي كه نمي دانم و نمي فهمم زندگي بدون شعار و آرمان، چه زندگي است؟
بيائید زندگي مان شهيدي داشته باشد كه شاهد تمام حالات و آناتمان باشد تا شايد از اين رهگذر، حضور ربّ العالمين را درك كنيم و در اين محيط گسترده حضور خداوندي، اگر نتوانيم كه اصلا معصيت نكنيم، حداقل كمتر دچار خطا بشويم
من هم شهيدي یا شهیدانی دارم ! كه صلابت و ايمانش مرا سخت به شريفه قرآني کانهم بنیان مرصوص منتقل مي كند...
اگر مي خواهي جاودانگي نهضت امام روح الله را به عينه مشاهده كني، بايد سري به مزارها و خانه هاي شهيدان در روستاها بزني و از نزديك پدران و مادرانشان را ببيني... آنجا هنوز عطر نفس هاي عاشورائیان بيداد مي كند و در كوچه باغهاي معطر ياد و خاطره شهيدانش، نور و طراوت موج مي زند...
و چه كيمياگري مي كند با دلهاي زنگار گرفته من كه گرفتار روزمرگي ها گشته ايم، اين مزارهاي باصفاي يكرنگ عاشورايي. با خودم مي انديشيدم لابد براي اثبات بندگي... و عاشقي !
اما جمله ام درست نبود ! اثبات كند ! اثبات كردن براي معشوقي كه بصير و سميع و عليم است بر تمام احوال بندگانش؛ منزّه است از اين تعابير...
مردم دنیا را واگذاریم به خودشان بیا شهيدي داشته باشيم كه شاهد حالات و آنات حيات دنيايي مان باشد و شفيع حيات اخرويمان و حضورش ما را به حضور بسيط و لايتناهي ربّ العالمين منتقل كند بیائید به مانند مادران شهیدان که با صبر شگفت انگیز و ایمانشان انقلابی ماندند ، انقلابی بمانیم و هرگاه از این مادران درباره شهیدانشان بپرسید فقط یک جمله را با یقین کامل می گویند :
هيچكس حق ندارد شهيدان را فراموش کند!
و برای ما هم دعا کنید شاید آنها گوشه چشمی هم به ما کنند
دلم گرفته بود و از روی عادت هوای دردودل با شما به سرم زد
میدانم که اگر قدم از قدم برمی دارم برای زیارتتان و پا بوسی مزارتان این خود شمائید که دعوتم میکنید
وقتی اشک می آید یعنی تو مرا خوانده ای
هر چند تو خوب می دانی که گریه هایم در گلزار شما برای سرگردانی و گمراهی خودم است وگرنه شما که عند ربهم یرزقونید و ما......
دلم از روزگار و مردمانش گرفته است می آیم دفترم را می گشایم و می نویسم از درد هایم ؛ از غربت بی دردی ؛ درد ماندن در تعلقلت دنیا
درد اینکه تو هم نام داری و هم نشان اما گمنامت میخوانند...
فکر میکنم که چه خوب شد که بار سفر بستید و نماندید
شاید می دانستید روزی به اینجا می رسیم که سرود رفتن را فریاد برآوردید و ماندن را تاب نیاوردید. پرواز کردید تا بازماندگان را در بهت و غفلت و ناآگاهی خودشان تنها بگذارید
چه خوب شد نماندید که ببینید بی حیایی و بی عفتی و اسراف و تجمل موجب مباهات مردم شهر است.
چه خوب شد نماندید که ببینید خونتان را چگونه در خیابانهای شهر پایمال می کنیم و تنها به این بسنده می کنیم که شرمساریم.
چه خوب شد نماندید که ببینید به مقدساتمان به امام مان توهین میکنند و ما فقط سکوت می کنیم ؛ سگوتی مرگبار
چه خوب شد نماندید که ببینید ما امانتدار خوبی نبودیم آنجا که هنگام شهادت گفتید ما سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت میدهیم
چه خوب شد نماندید که ببینید ما امانتداران خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذران کردیم
چه خوب شد نماندید که ببینید ما برخلاف شما که سر در راه امامتان فدا کردید ؛ سید علی را تنها گذاشته ایم.
چه خوب شد نماندید که ببینید که در این شهر دیدن گناه و منکر عادت شده است.
چه خوب شد نماندید که ببینید کوتاهی کردیم ...... فراموش کردیم ......و از یاد بردیمتان.
چه خوب شد نماندید که ببینید که برخلاف سنگر های شما در سنگرهای ما
دعوا بر سر پست و مقام و دنیاست.
چه خوب شد نماندید که ببینید ایمان و عاطفه و ایثار چوب حراج خورده اند در این شهر.
چه خوب شد نماندید که ببینید اینجا بیت المال را غارت میکنند...غیرت را به یغما برده اند...مسئولانمان در هتل های مجلل سمینار و کنگره و همایش برگزار میکنند...به اسلام وصله های ناجور میزنند...سیاست بازان حتی از نام شما هم برای سوء استفاده نمیگذرند...و دانشگاه ها ی ما دچار شده اند به نوعی درد مثلا روشنفکر بودن...و الگوی جوانان ما روشنفکران غربی و اروپایی اند...اینجا عکس شهیدان را از خیابان ها و دانشگاهها جمع میکنند و ...
و مردم بر سرسره ی بیخیالی سوارند.
و تمام شهر پلکهایش را بسته است...انگار که صدسال است به خواب رفته است.
ما هم دوست داریم خوب باشیم... پس برایمان دعا کنید...جوانان ما خوبند...برایمان دعا کنید
دعا کنید ، شور جانبازیهای شما، نگذارد زمزمههای ناپاک نامردان را نظاره کنیم.
دعا کنید یادم نرود که باید روزی و در پیشگاهی به این سوال پاسخ بگویم
که بعد از شهدا چه کرده ایم؟
اما...
کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟ آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟
------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن ۱ :
ديروز از هر چه بود گذشتيم،امروز از هر چه بوديم ...!!
آنجا پشت خاكريز بوديم و اينجا در پناه ميز ...!!
ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود ...!!
آنجا(جبهه) بوي ايمان مي داد و اين جا ايمانمان بو !! مي دهد...!!
الهي : نصيرمان باش، تا بصير گرديم
بصيرمان كن تا از مسير برنگرديم و آزادمان كن تا اسير نگرديم
پ ن ۲ :
اما باز هم اميدي هست!!!
آري ! تا ولايت هست هنوز اميد داريم
ای شهیدان ، ما شما را هنوز از یاد نبرده ایم...
زمزمه های نیمه شب و مردانگی های روزتان را از یاد نبرده ایم...
چهره های معصومانه و سکوت مظلومانه تان را از یاد نبرده ایم.......
«عاشورا»ی صبح و «جامعه کبیره» شبهایتان را از یاد نبرده ایم...
عشق ولایت و شور شهادت را از یاد نبرده ایم...
نماز حسینی(ع) و جهاد خمینی(ره) را از یاد نبرده ایم...
آری ای شهید ...
عهدی دیگر با خدای خویش تازه می کنیم که تا کرانه های تاریخ ، تا واپسین مرگ ، تا قیام قیامت دست از دامان مولای خویش « حسین بن علی(ع » نکشیم و تا آخرین لحظه زندگی و تا آخرین قطره خون رهبر عزیز و مقتدای فاطمی خود « سید علی حسینی خامنه ای » را تنها نگذاریم...
وصیت نامه شهید مهدی باکری در ادامه مطلب
دوست داشتم بر درگاه تو مشتی خاک بودم، اما چه کنم که ظلمتزدگان را راهی به بزم منیران نیست.
میدانم که رستگاران درگاه تو راستگویاناند.
آنان که صدق پیش آوردهاند و عشق بردهاند و در نگاه تو جاویدان گشتهاند؛ آنان که بر تو سلام دادند و به سلامت رسیدند.
آری سیمرغ معرفتت در مأمن جان آنانی مینشیند که سیمرغ هزار رنگ هوا را به عنقای تو بردهاند و به حریم امن دیدارت راه یافتهاند؛ آنان که فقر تو را فخر خویش نمودند و سعادت دو سرای را بهره بردند و بر بهشت لقایت، تقرب یافتند.
الهی! تو هماره خویش را به لطف و رحمت ازلیات بر ما عرضه میداری؛ حال آنکه ما از اینکه جان خویش را به تو عرضه داریم، پیوسته در گریزیم و این تنها از آن روست که «ما عرفناک حق معرفتک».
دوست میداری ما را پیش از آنکه دوست بداریمت و عشق ما به تو از عشق توست به ما. نخست سخن «یحبهم» گفتی و سپس حدیث «یحبونه».
تو در مایی و با ما و حال آنکه ما به جهلی قدیم، هماره تو را در بیرون جستهایم. هزاران هزار افسوس بر این همه فراق!... .
چه غریبانه به دنبال خودم در وجود تو میگردم که هر دم با صورتی بر من ظاهر میشوی وچه با امید وصل تو خوشم اکنون که صدای مرا می شنوی با حالتی زار امن یجیب خوان به سوی تو می آیم و اظهار میکنم بنده روسیاه تو هستم، وخاک آستان پربرکت تو، چه بگویم که زبان قاصر است...
به تکرار تاریخ آزموده میشویم
حواسمان بايد به مزارهاي خلوت کليدداران عالم حضور باشد. حواسمان بايد به مادران و پدران فراموش شده و از ياد رفته شان باشد.حواسمان بايد به وصيتنامه هاي خوانده نشده! و گرد و غبار گرفته شان باشد...حواسمان بايد به همه چيز باشد!
جنگ شد و تعبير شد «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا»
جنگ شد تا آنان که عمري به درگاه خداوند ناليدهاند و خواندهاند که «اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه و الذابين عنه و المسارعين اليه في قضاء حوائجه والممتثلين لاوامره والمحامين عنه و السابقين الي ارادته و المستشهدين بين يديه» آزموده شوند که چهاندازه صادقند در آنچه به ناله و تضرع به درگاه ربّ العالمين عرضه داشتهاند
جنگ شد تا مرد و نامرد را از هم جدا کند... و عليرغم آن همه خسارات و مضرّات و تلفات که جنگ داشت، اينها را هم که بشماري، تازه ميفهمي چرا حضرت روح الله ، جنگ و جهاد را سفره گسترده نعمات و عنايات الهي دانست
صبر کن! گمان نکني که اينها، همه فقط در گذشته بوده که گذشت! نه ، اينها که گذشت، اما سفره جهاد هنوز باز است و عنايات الهي هنوز هم اگر بخواهي جاري است و ميبارند بر ما! جنگ است هنوز اينجا! همين جا...
در مدرسه، در دانشگاه، در خيابان، در کوچه... همه جا و همه جا!
دو جنگ پيچيده و بزرگ که در هيچکدام، دشمنان و سنگرها و اسلحهها و خاکريزها قابل رؤيت نيستند! جنگي که با دشمنان کينه توز و مستکبر داريم در عالم و خوب که نگاه کني تا خيابانها و کوچه ها و مدرسه ها و دانشگاه هايمان پيش آمدهاند. و جنگي با نفس حريص خويش و با فرعونيت و انانيت خويش... شرح جنگ اول را که بسيار در کلام مولانا الخامنهاي شنيدهاي، آنگاه که بشير و نذير راهمان ميشود.
شرح جنگ دوم را هم در کلام امام روح الله بشنو:
«... پس بر جوانها حتم و لازم است که تا فرصت جواني و صفاي باطني و فطرت اصلي باقي و دست نخورده است، درصدد تصفيه و تزکيه برآيند و ريشه هاي اخلاق فاسده و اوصاف ظلمانيه را از قلوب خود برکنند که با بودن يکي از اخلاق زشت ناهنجار، سعادت انسان در خطر عظيم است و نيز در ايام جواني اراده و تصميم انسان، جوان است و محکم. از اين جهت نيز، اصلاح براي انسان آسانتر است ولي در پيري که اراده سست و تصميم پير است، چيره شدن بر قوا مشکلتر است.»
تا به حال شده بر سر مزار شهيدي زانوهايت بلرزد و ضربان قلبت تندتر شود و حال گمگشتهاي را گم كرده بودي که پيدا شده است؟! تا به حال شده بر سر مزار شهيدي آنچنان نگاهت گرمي کند به نگاه عکس داخل حجله ابدياش كه با خودت گويي حتي از بستگان او به وي نزديکتري؟!
ديدهاي که گاه ماهها و ماهها و ماهها نگاهي و حضوري ذهن و دلت را درگير کند؟! فرقي نيست ميان شهدا، همه آنها کليدداران عالم حضورند و همه بل احياء و همه روزي خورنده بر سر سفره هاي اکرام و عنايات بيپايان خداوند .
فرقي نيست... اما اينکه کدام را با تو دستگيري بزرگ باشد و شفاعت نجات بخش؛ تا آنان که را خواهند و ميل شان به که باشد! در اين هم فرقي نيست! هر کدام که شفاعتت کند پذيرفته و مقبول درگاه ربّ العالمين است.
فقط من و تو بايد که حواسمان باشد! حواسمان بايد به نامهايي که دارد برسر در ورودي کوچه ها به فراموشي سپرده ميشود باشد. حواسمان بايد به نامهاي زندگان و شايستگان بر روي خيابانها و معابر و بزرگراهها و کوچه ها که دارد جايش را به نام گلها و گياهان ميدهد باشد!
حواسمان بايد به مزارهاي خلوت کليدداران عالم حضور باشد. حواسمان بايد به مادران و پدران فراموش شده و از ياد رفته شان باشد.حواسمان بايد به وصيتنامه هاي خوانده نشده و گرد و غبار گرفته شان باشد. حواسمان بايد به نگاه هاي نافذ و زيبايشان در هر سحرگاه و هر شامگاه، بالاي سرمان باشد.حواسمان بايد به خودمان و غفلت روز افزونمان باشد... حواسمان بايد به همه چيز باشد! به همه چيز....
امام که آمد نور آمد. روشنايي آمد. پرده ها کنار رفتند و آرامش و اطمينان قلبي آمد. همه خوبيها آمد... همه خوبيها نميماند اگر خونها نبود!خونهايي که مشت ميشد و بر دهان شيطان بزرگ کوبيده ميشد. خونهايي که زير دينشان داريم نفس ميکشيم. خونهايي که مسلّماً و يقيناً خون من و تو از آنها رنگينتر نيست! خونهايي که دماء الشهدايند و حرمت دارند. خونهايي که قيام ميکنند و تمام عالم را فرا ميگيرند...
از خون گفتم. از خون شهيد و از حرمت و قداستش تا با تو از آنچه شريفتر است از خون شهيد، بگويم! عجبا! مگر از خون شهيد شريفتر هم هست؟ من نميگويم! خودشان گفتند! خود شهيدان! خود قبيله بزرگ و عظيم و آبرومند شهيدان...
وصيتنامه هاشان را که ورق بزني در بيشتر آنها اين جمله به چشمت خواهد خورد که:
خواهرم، سياهي حجاب تو کوبندهتر از سرخي خون من است. کوبندهتر است؛ شريفتر است؛ سلاحي کاريتر است؛ مقدستر است؛ عاليتر است.
مقدستر است؛ چرا که يادگار بزرگ بانوي عالمين فاطمه زهرا سلامالله عليهاست.
سلاحي کاريتر از خون شهداست؛ چرا که مراقبه ساعات طوفاني زينب کبري سلام الله عليهاست.
کوبندهتر است؛ چرا که سدّ است در برابر خواسته شيطان بزرگ در شبيخون فرهنگي که قسم ياد کرده تا هر چه باور را در عالم نابود کند.
شريفتر است؛ چرا که حق خداونديست و نه حق بشري.
عاليتر است؛ چرا که اسلحه امروز من و تو در جنگ پنهان و ناپيداي نرم است.
... اگر روزي احساس کردي سر جاي خودت نيستي، دور خودت نچرخ! سرگيجه نگير! به عالم و آدم بد و بيراه نگو! لحظهاي بايست. همان جا که ايستادهاي بنشين. هر چه که هست بايد با خودت حلش کني!اگر احساس کني تعريف زن يا مرد در عالم گم شده و هيچ کس و هيچ چيز سر جاي خودش نيست، آن لحظه به حرف من رسيدهاي!كه چه دارم مي گويم!
حجاب و غيرتي که امروز از دختران و پسران اين سرزمين غارت شود پيروزي شيطان بزرگ و دشمنان قسم خورده اين انقلاب است در جنگي ناپيدا و پنهان و نابرابر که جنگ نرمش ميخوانيم. حجاب و غيرتي که امروز غارت شود، ضربهاي کاريست که فردا با گم کردن هويت خويش بدان خواهيم رسيد...
گفتم که بايد حواسمان به همه چيز باشد. گفتم که بايد حواسمان به خودمان باشد...از خود فراموشي تا خدا فراموشي راه زيادي نيست. اين کلام خداست و چه تکان دهنده است اين هشدار!
و لا تکونوا کالذين نسواالله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون. حشر/ ۱۹ و نباشيد مانند آنان که فراموش کردند خدا را، پس فراموششان ساخت از خودشان، همانا ايشان نافرمانان هستند.
حواست هست به خودت؟!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
درس آموزی بی قراریهایم :
حواست هست جنگ شده تا مرد و نامرد را از هم معلوم کند؟!
حواست هست جنگ شده تا باز تعبير کند کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا را؟
حواست هست هميشه روزي در سال هست که خون بر شمشير پيروز است؟
حواست هست داريم آزموده ميشويم بعد از خواندن عمري «اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه و ...
حواست هست به غربت و مظلوميت سيدنا الخامنهاي که نشسته داخل خيمهاي، تکيه داده به شمشيرش و آن بيرون غوغاي نهروانيان؟!
حواست هست به تکرار تاريخ؟
حواست هست به خودت؟!
به نام شهدای گمنام و برای شهدای گمنام

منم نشسته در کرانههاي ناپيداي خوف از رد شدن در امتحان عشق! شمائید ايستاده بر بلنداي روشن مقبول شدن از جانب جناب حضرت ربّ العالمين» در شبي که انگار دوزخ و جنت هر دو برابر چشمان من است!
و من سخت دلتنگ شبهاي شهرالله ميشوم...
مرغ دلم بيقراري ميکند براي زمزمههاي «الهي اجرني من اليم غضبک و عظيم سخطک»
و دو چشم نافذ شما، سرگردانيهاي مرا صدچندان ميکند...
و به هر سو که مينگرم فقط شمائید، ايستاده بر بلنداي روشن مقبول شدن از جانب جناب حضرت ربّ العالمين
و ديگر چشمه کلمات من خشک ميشوند در تحير آنچه که ميبينم... و صوت شريف و ملکوتي سيد مرتضي در هفت توي ذهنم ميپيچد که با همان آرامش و سکينه کلامش ميگويد «کاروان تاريخ روان است و ياران عاشورايي سيدالشهدا عليهالسلام، يکايک از صلب پدران و رحم مادرانشان پاي به سياره زمين ميگذارند و در زير خيمههاي پشمينه و يا در خانههاي کاهگلي بزرگ ميشوند و خود را به صحراي کربلا ميرسانند...»
و باز هم فرهنگ واژگان علمدار روايت فتح به دادم ميرسد در تکلم با شما شهدای عزیز و گمنام... آنگاه که آرام و مطمئن ميگويد «هجرت، مقدمه جهاد است و مردان حق را سزاوار نيست که راهي جز اين در پيش گيرند. مردان حق را سزاوار نيست که سر و سامان اختيار کنند و دل به حيات دنيا خوش دارند»
مرا بگذار و بگذر!
و قلمم را همان ني هفت بند جدا شده از نيستان معنا بدان که هر چه در آن بدمي از نفسهاي ملکوتيات، نالههاي حزين از شيدايي تو از آن شنيده خواهد شد...
اگر چه گفتهاند «گر ازين گم بودگي بازش دهند / صنع بين گردد بسي رازش دهند» اما شما رازتان را با من نگوئید که من هنوز گمگشته شبهاي سرگرداني هزار در هزار خوف و رجايم. شما با اين قلم شيدا راز بگوئید که چونان ني جدا شده از نيستان نالهها خواهد کرد در اين پريشاني بزرگ... و گرنه رازگو و رازشنو را ميبايد که سنخيتي.

و من کجا با شما سنخيتي می توانم داشتن باشم، حال آنکه شما همانهائید که گفته بوديد «کسي ميتواند از سيمخاردارهاي دشمن عبور کند که در سيم خاردار نفس گير نکرده باشد » «توان ما به میزان امکانات در اختیار ما نیست، به میزان اتصال ما به خداست»....
و من که مغلوب نفس و بازيهاي فريبنده زندگي گشتهام کجا از سيم خاردارهاي نفس گذشتهام؟و شما که غالبا فاتح ميدان جهاد اکبر نيز بودید، کجا در سيم خارداهاي دشمن و نفس گير کرديد؟
سنخيتي نيست ميان من، که گمگشته هزاران ساله در ميدان جهاد اکبرم و شما که فاتحان دو جبهه جهاد اکبر و جهاد اصغريد...
اما شما مرا و ما را بگذار و بگذر! راز بگوئید...
با اين قلم که ني هفت بند دو لبه است راز بگوئید...
بدم در اين ني و بگذار نواي نينوا از آن بشنوند اهل عالم مرا آشنا بدان... . که راز مگويید گلزار شهدا را ميشناسم...
ميدانم که گفتهاند «خاموش که گفتني نتان گفت / رازش بايد ز راه جان گفت» اما شما که جمله جان گشتهاي در اين معنا و نفسهايتان همه الصاق به عاشورا يافتهاند، يک نفس که در اين ني بدمي آتش به عالم خواهد زد و خاکسترمان خواهد کرد...
و ميدانم که گفتهاند «راز او گويد که دارد عقل و هوش / چون فنا گردد، فنا را نيست راز» اما شما که ديگر از فنا در فنا و محو در محو گذشتهايد، اگر ميخواستيد گوشه چشمي به ما قبرستاننشينان عادات سخيف نکنيد، رخصت نميداديد چنين خلوتي را...
و گرنه اينجا زمين است! شما کجا و اينجا کجا؟!
مگر آمدنتان براي دادن اشارتي کوچک به ما تشنهکامان نبوده؟
مگر آمدنتان براي گفتن رازي که از خاک بلندمان کند نبوده؟
مگر شما نيز جزء هفتاد و سومين يار ابيعبدالله عليهالسلام نيستيد؟
اگر شما نيز جزء هفتاد و سومين از ياران اوييد، بايد که چونان او کريم شده باشيد ، از کريم جز بخشيدن انتظار نميرود...
از راز شما، ثقيل و سخت... در شبي چنين عجيب و طولاني که راز شما ثقل آن را دو چندان ميکند...
مگر نه که اينجا حساب و کتابش با همه جا فرق ميکند؟
مگر نه که اينجا هرگز، دو دو تا، چهار تا نميشود؟
مگر نه که اينجا عشق هم کوچک مينمايد؟!
عجب معناي ثقيلي! مگر از عشق فراتر نيز هست؟!
اگر جز شما بود نشسته در برابرمو در افکارم ، امروز هرگز بر زبان نميآوردمتان...
يادتان باشد که شما گفتيد!
و شما اگر به گفتن راز نيامدهايد، پس به چه کار آمدهايد؟
آخر اينجا زمين است!
شما کجا و اينجا کجا؟!
-------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
ما هم بيقراريم...
ما هم اشتياق شهادت داريم...
ما هم سر نهادهايم به پاي روحالله ثاني «سيدنا الخامنهاي» تا بلکه با نثار خونمان در راهش آرام و قرار بگيريم...
ما هم عاشقيم! یاریمان کنید در این بی قراری دلبرای شهادت! ما هم عاشقیم...
اين کلمات که وزنشان آسماني بود و طعمشان به گمانم بهشتي، پرواز ميکردند در روحم و به دلم مينشستند.

اين است چمران!
دلم معجزه ميخواهد!
معجزههايي از جنس چمران، اتفاقاتي شبيه به خودش!
شبيه به بازگشت امام موسي صدر، همان کسی که از تمام وجودش برايش نوشت:
«وصيت ميکنم...
به امام موسي صدر! کسي که او را مظهر علي(ع) ميدانم! او را وارث حسين(ع) ميخوانم!
کسي که رمز طايفه شيعه و افتخار آن و نماينده ۱۴۰۰ سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حقطلبي، و بالاخره شهادت است! آري به امام موسي صدر وصيت ميکنم!
تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روي من گشودي که خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش کند تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت بينظير انساني خود را به ظهور برسانم...»
و روحم؛
دنياي چمران را ميخواهد، همان که در مقابل چشمانش کوچک و تار شده بود!
و جانم؛
شيريني غمهايش و آرامش روانش را، همان غمهايي که برايشان آغوش باز کرده بود!
و اوج پروازش؛
وقتي که حضرت امام درباره این شهید بزرگوار نوشت:
... او با سرافرازي زيست، با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.
هنر آن است که بيهياهوي سياسي و «خودنمايي»هايي شيطاني براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف کند نه هوي، و اين هنر مردان خداست! او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت ...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
دلم براي چمران تنگ شده....
جمله اي بود كه حضرت امام بعد از شهادت دكتر چمران گفتند :
اركان دين در كلام اميرمومنان علی(ع)
إِنَّ أَفْضَلَ مَاتَوَسَّ َ لبِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلیَ اللَِّه سُبْحَانَهُ وَ تَعَالیَ، الْإِیمَانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ،
وَالْجِهَادُ فِی سَبِیلِهِ، فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الْإِسْلَامِ؛ و لَکَِمَةُ الْإِخْلَاصِ
فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ؛ وَإِقَامُ الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ؛ وَإِیتَاءُ الزَّ اَکةِ فَإِنَّهَا فَرِیضَةٌ وَاجِبَةٌ؛
وَصَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ؛ وَحَجُّ الْبیَْتِ وَاعْتَِمارُهُ
فَإِنَّهُمَا نَیْفِ اَینِ الْفَقْرَ و رَیَْحَضَانِ الذَّنْبَ. وَصِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِی الْمَالِ،
وَمَنْسَأَةٌ فِی الْأَجَلِ؛ وَصَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُکَفِّرُ الْخَطِیئَةَ؛ وَصَدَقَةُ
الْعلَاَنِ ةَیِ فَإِنَّهَاتَدْفَعُ مِیتَةَ السُّوءِ؛ وَصَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِی مَصَارِعَ الْهَوَانِ.
أَفِیضُوا فِی ذِکْرِ اللَِّه فَإِنَّهُ أَحْسَُن الذِّکْرِ، وَارْغَبُوا فِ مَیا وَعَدَ
الْمُتَّقِینَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ، وَاقْتَدُوا بِهَدْیِ نَبِیِّکُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْیِ.
وَاسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدیَ السُّنَنِ.
برترين و گرامی ترين چيزهايى كه انسان را به خداوند سبحان نزديك می گرداند ده چيز است:
اول) ايمان و اعتراف به خدا و فرستاده هایش.
دوم) جهاد و پيكار در راه حق زيرا جهاد پايه سربلندى و پيشرفت اسلام است.
سوم) كلمه اخلاص و گفتن لااله الاالله و خدا يگانه دانستن كه فطرى بشرى است.
چهارم) برپا داشتن نماز كه نشانه مليت دين اسلام است.
پنجم) زكات مال كه پرداختن آن به مستحقين واجب است.
ششم) روزه گرفتن در ماه رمضان كه سپرى براى جلوگيرى از عذاب و كيفر قيامت است.
هفتم) حج نمودن خانه خدا و به جا آوردن عمره آن كه حج و عمره فقر و پريشانى را می زدايد و گناه را میشويد و پاك میسازد.
هشتم) نيكويى و رسيدگى به وضع خويشاوندان كه موجب افزايش مال و درازى عمر است.
نهم) صدقه دادن پنهان كه آن كفاره گناهان و صدقه دادن آشكار كه آن مر گهاى بد و غيرطبيعى را برطرف و دور میسازد.
دهم) به جاى آوردن كارهاى نيكو كه آدمى را از خوارى و بيچارگى می رهاند.
شتاب كنيد در ياد نمودن خدا كه ياد خدا بهترين يادهاست، و رغبت نماييد به سوى بهشتى كه ذات اقدسش به پرهيزكاران نويد داده است. زيرا كه وعده خدا راست ترين وعده هاست، و از راه هدايت پيامبرتان پيروى نماييد كه آن نيكوترين راه هدايت است. و به سنّت و طريقه او رفتار نماييد، زيرا طريقه او هدايت كننده ترين سنتها و روشها است و قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است و آن را خوب فراگيريد و در آن تدبّر و انديشه كنيد كه بهار دلهاست. و از انوار درخشانش شفا و بهبودى بخواهيد كه قرآن شفا دهنده سينه ها است. و آن را خوب بخوانيد كه آن سودمندترين داستان هاست و دانشمندى كه دانش خويش را به كار نبرد، همچون نادان درمانده و سرگردانى است كه همچنان در خواب نادانى و غفلت فرو رفته باشد. بلكه برچنين كسى در قيامت حجت تمام تر، و اندوهش زيادتر، و توبيخ و سرزنشش نزد خدا بيشتر است.
نهج البلاغه-خطبه 0 11
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پس از يك عمر حساب نكردن...!
زياد مخواب كه فردا سا لها بايد زير خاك بخوابي، زياد مخور كه براي خوردن وقتهاست، زياد مخند كه دليلي براي خنديدن نيست.زندگي چند صباحي بيش نيست و نيامده ميگذرد؛ آنچنان سريع ميگذرد كه رود به دريا ميپيوندد.چنان زندگي كن كه فردا براي رفتنت وحشتي نداشته باشي.
خدايا! اي مهربا نترين مهربانان؛اي زيباترين زيبايان؛ اي پاكترين پاكان! اي نويد دهنده و برپا كننده! اي هميشه زنده! اي ميراننده! اي سريع الرضا! اي كاشف البلا! به هر نحو م يخواهي مرا بكش؛ به هر گونه م يخواهي مرا ببر؛ اگر يك بار به مرگم راضي نيستي،زند هام كن، باز مرا بكش. حاضرم؛ راضيم. تنها يك چيز از تو م يخواهم،اي عزيز! از من بگذر...
از من بگذر...







